هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

183

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

سعد بن معاذ واداشت آن بود كه ايشان ديدند على ( ع ) به همراه زبير بن عوام به سوى ايشان هجوم آورده و مىگويد : يا من همچون عمويم حمزه شهادت را مىچشم و يا دژهاى ايشان را مىگشايم . چون اين را ديدند ترس و وحشت از على ايشان را به شدت فراگرفت و به نابودى خويش يقين كردند و گفتند : اى محمد ما به حكم سعد دربارهء خود رضايت داديم . ( 1 ) آنگاه پيامبر به بازار مدينه رفت و در آنجا گودالهائى كند و همهء آنها را كشت و در آنها دفن نمود . حى بن اخطب نيز در ميان ايشان بود . وى جامهء با ارزشى بر تن داشت كه آن را از همه سو دريده بود تا كسى در آن طمع نكند . دستهايش نيز به گردنش بسته شده بود . چون پيامبر را ديد گفت : به خدا سوگند خود را در دشمنى با تو سرزنش نمىكنم ، ولى خداوند هر كه را خوار كند خوار مىشود . سپس رو به مردم كرده گفت : اى مردم از فرمان خدا باكى نيست ، كتاب و تقدير خدا و بلائى است كه بر بنى اسرائيل نوشته شده است . سپس نشست و گردنش زده شد . از زنان ايشان جز يك زن كشته نشد . ( 2 ) در كتابهاى سيره از عروة بن زبير آمده كه خالهء وى عايشه مىگفت : به خدا آن زن نزد من بود و با من سخن مىگفت و درحالىكه پيامبر مردان ايشان را در بازار مىكشت از ظاهر و باطن مىخنديد . ناگاه كسى نام او را بانگ زد . وى برخاست ، گفتم : واى بر تو ، چه بر سرت مىآيد ؟ گفت : كشته مىشوم . گفتم : براى چه ؟ گفت : براى كارى كه كرده‌ام . سبب اين بود كه خلاد بن سويد يكى از مسلمانان در نزديكى خانهء وى نشسته بود ، او سنگ آسيائى بر سر وى افكنده او را كشته بود . ( 3 ) ثابت بن قيس بن شماس در مورد يكى از بنى قريظه وساطت كرد . او پيرمردى كهنسال به نام زبير بن باطاى قرضى بود كه در جنگى كه در بغاث ميان ايشان روى داده بود بر ثابت بن قيس منت نهاده پس از بريدن موى پيشانيش او را آزاد ساخته بود . هنگامى كه سعد بن معاذ حكم قتل آنان را داد ثابت بن قيس به نزد زبير بن باطا كه آن روز پيرمرد و كنيه‌اش